خدایا تا پایان سال تحصیلی خودت به خیر بگذرون

سلام ربم

خدایا آخه چرا؟؟؟

چرا باید اینقدر این هفته با استرس بگذره؟؟؟ آخه مهربونم من طاقت غم و اندوه ندارم... واااااااااااای که چقدر امروز ترسیدم و به خیر گذشت... اگر دور از جون برای فاطیما جون دختر مردم اتفاقی می افتاد من چه جوابی می خواستم به والدینش بدم؟؟؟ وقتی توی حیاط بچه ها بودند و یک آن صدای گریه ای بلند شد خیلی وحشت کردم و سراسیمه با لیلا جون (مدیرمون) رفتیم به طرف صدا که دیدم فاطیما پیشانیش رو در دست گرفته و گریه میکنه بعد فهمیدم به علت بی حواسیش سرش به میله توی حیاط خورده و آنچنان پیشانیش ورم کرده بود که دلم واقعا ریش ریش شد... اینقدر یخ روی پیشانیش گذاشتم تا بلکه از درد و ورمش کاسته شود... بعد هم با والدینش تماس گرفتم و کلی معذرت خواهی کردم گرچه من مقصر نبودم اما باز صلاح دیدم که باهاشون تماس بگیرم.

وااااااااااای که عصر هم بعد از اینکه بچه ها رفتن به خونه هاشون رفتم توی آشپزخانه و بطری دوغی که پسر عمه از سروستان برام خریده بود رو آوردم داخل دفتر و وقتی که بازش کردم که بخواهیم با همکارها بخوریم یکهو دوغ مثل فواره شد و همه همکارام جیغ زدن و واقعا من و فاطمه و لیلا غرق دوغ شدیم ولی بیچاره فاطمه  ی مقدار زیادی دوغ ریخت روش و متاسفانه همون موقع داشت با والدین یکی از بچه های کلاسش تلفنی صحبت میکرد بیچاره نفهمید چطوری از این مامانه خداحافظی کرد و چقدر دفتر مدیر کثیف شد و مدیر گفت کشتی ما رو این از خرابکاری های بچه های کلاست اینم از خودت که مثلا میخای ی کار خیر کنی که خستگی از تنمون بره بیرون...

ولی واقعا امروز خیلی روز بدی بود  این از محمد که واقعا نمیدونم چیکار کنم . دلم یه چیز دیگه میگه و رفتارش هم ی چیز دیگه که باعث میشه نظرمو عوض کنه... خدایا خودت کمکم کن بتونم یک راه حل منطقی پیاده کنم با خودم و محمد...

متاسفانه دیروز هم محمدجعفر جاکفشی رو شکوند و کلی مدیر دعوام کرد... برای اولین بار در این سال تحصیلی بود که دعوام میکرد و تا ساعت 6.30 محل کار موندیم که نجار بیاد درست کنه و اینقدر دیرم شده بود و جرات نمی کردم به لیلا جون بگم اجازه بده من برم منزل. و بالاخره ساعت 6.45 با آژانس اومدم منزل و با پسر عمه ام سوار ماشینش شدم و رفتیم شیراز صبح هم نوبت دکتر ارتودنسی داشتم و خوشبختانه دردم نگرفت و برای ظهر هم خوشبختانه به موقع محل کارم رسیدم ولی ای کاش این هفته پر استرس زود تموم بشه و بخیر بگذره و از خدا میخام تا پایان سال تحصیلی به خیر و خوشی بگذره تا شرمنده والدین نشم و مدیر فکر نکنه کم کاری از من بوده است.

/ 6 نظر / 32 بازدید
هستي

چه لحظه دردآوريه! اون لحظه که میپرسه: خوبی؟ بغض گلوت رو میگیره ... 5 خط تایپ میكني، ولی به جای enter ... همه رو پاک ميكني و مينويسي : خوبم مرسی تو خوبی ؟! "

مجنون

دوست جونی سلام خوبی که؟ ما بیاد همه دوستان هستیم ودعاگویشان همین موفق وشاد باشی بهاری باش بای[گل]

مهدی

ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ *از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا* اقرار بیاری به خدایی خدا جالب بود [لبخند]

pesar777

vagean afsos fagat mitonam hamino begamke afsos afsos